مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

مهراد من و بابایی

اولین مریضی پسرم

 پسرم  اولین مریضی و جنگ با ویروس ها رو تجربه کردی. هر چند سخت بود ولی به کمک بابایی خوب از پسش بر اومدی مامانی. دست بابایی درد نکنه که این مدت حسابی هواتو داشت هم تو خونه و هم تو بیمارستان .    ب باباجون خیلی دوست داریم ...
19 بهمن 1391

دوباره سلام

چند وقتی به خاطر پاره ای مشکلات نرسیدم وبلاگتو به روز کنم. ببخشید پسرم. از امروز دوباره سعی می کنم زود به زود بیام و برات بنویسم. اول یه عکس از جشن 4 ماهگیت می ذارم که شما بیشترشو خواب بودی.      اینام جند تا از عکسایی که تو این مدت از شما گرفتم. حالا دیگه می تونی رو شکمت دراز بکشی و با اسباب بازی هات بازی کنی یا حتی بشینی البته با کمک بالش های دور و برت حتی می تونی تا حدودی اسباب باری هاتو با اون دست های کوجولو و ناز بگیری.  و البته شیشه شیر جدیدتو   مامان جان داری بزرگ میشی و هرروز شیرین تر و دوست داشتنی تر از روز قبل.  خیلی دوست دارم مامان جان. ...
16 بهمن 1391

عکس جدید

طفلک این عروسک هر وقت می افته دست مهراد از بس مهراد لیسش می زنه خیسه آب می شه. اینم یه خوابه پیروزمندانه بعد از یه نبرد سنگین.   ...
21 دی 1391

چه شبی بود

شب 18 آذر کیک پختم که بریم خونه مامان اینا برا مهراد جشن سه ماهگی بگیریم.   چه جشنی بود چشمتون روز بد نبینه. آقا مهراد از عصر شروع کرد به گریه اونم چه گریه ای. من و بابایی هر کاری کردیم نتونستیم ارومش کنیم. نه سشوار و نه صدای موتور ماشین چاره ساز نشد . اما بالاخره بابایی راه چاره پیدا کرد.   هود خونه مامان بزرگ کار ساز شد و ما مجبور شدیم روی اجاق گاز برای آقا مهراد لحاف و تشک پهن کنیم و مهراد و بزاریم رو اجاق گاز زیر هود تا خوابش ببره.     ...
22 آذر 1391